حكيم ابوالقاسم فردوسى

75

شاهنامه فردوسى (بر اساس چاپ مسكو) (فارسى)

[ و گر گويم آرى و كامت رواست * بپرداز دل را بدانچت هواست ] [ ازين مرغ پرورده وان ديوزاد * چه گوئى چگونه بر آيد نژاد ] سرش گشت از انديشهء دل گران * بخفت و نياسوده گشت اندران سخن هر چه بر بنده دشوارتر * دلش خسته تر زان و تن زارتر گشاده‌تر آن باشد اندر جهان * چو فرمان دهد كردگار جهان [ راى زدن سام با موبدان بر كار زال ] چو برخاست از خواب با موبدان * يكى انجمن كرد با بخردان گشاد آن سخن بر ستاره شمر * كه فرجام اين بر چه باشد گذر [ دو گوهر چو آب و چو آتش بهم * بر آميخته باشد از بن ستم ] [ همانا كه باشد بروز شمار * فريدون و ضحاك را كارزار ] [ از اختر بجوئيد و پاسخ دهيد * همه كار و كردار فرخ نهيد ] ستاره شناسان بروز دراز * همى ز آسمان باز جستند راز بديدند و با خنده پيش آمدند * كه دو دشمن از بخت خويش آمدند بسام نريمان ستاره شمر * چنين گفت كاى گرد زرّين كمر ترا مژده از دخت مهراب و زال * كه باشند هر دو بشادى همال ازين دو هنرمند پيلى ژيان * بيايد ببندد به مردى ميان جهان زير پاى اندر آرد بتيغ * نهد تخت شاه از بر پشت ميغ ببرّد پى بد سگالان ز خاك * به روى زمين بر نماند مغاك [ نه سگسار ماند نه مازندران * زمين را بشويد بگرز گران ] [ بخواب اندر آرد سر دردمند * ببندد در جنگ و راه گزند ] به دو باشد ايرانيان را اميد * از و پهلوان را خرام و نويد [ پى باره‌اى كو چماند بجنگ * بمالد برو روى جنگى پلنگ ] خنك پادشاهى كه هنگام او * زمانه بشاهى برد نام او چو بشنيد گفتار اختر شناس * بخنديد و پذرفت از يشان سپاس [ ببخشيدشان بىكران زر و سيم * چو آرامش آمد بهنگام بيم ] فرستادهء زال را پيش خواند * ز هر گونه با او سخنها براند بگفتش كه با او به خوبى بگوى * كه اين آرزو را نبد هيچ روى و ليكن چو پيمان چنين بد نخست * بهانه نشايد به بيداد جست من اينك بشبگير ازين رزمگاه * سوى شهر ايران گذارم سپاه فرستاده را داد چندى درم * به دو گفت خيره مزن هيچ دم گسى كردش و خود به راه ايستاد * سپاه و سپهبد از آن كار شاد ببستند از آن گرگساران هزار * پياده بزارى كشيدند خوار دو بهره چو از تيره شب در گذشت * خروش سواران بر آمد ز دشت همان نالهء كوس با كرّه ناى * بر آمد ز دهليز پرده سراى سپهبد سوى شهر ايران كشيد * سپه را بنزد دليران كشيد فرستاده آمد دوان سوى زال * ابا بخت پيروز و فرخنده فال [ گرفت آفرين زال بر كردگار * بران بخشش گردش روزگار ]